"ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی"این را سر در این جا نوشته اند.....از کنار مردی که برگه های تبلیغاتی را پخش میکند میگذرم،محل نمیگذارد.......اندکی جلوتر می ایستم.....ویدئو پروژکتور روشن است،خاتمی و میرحسین را باهم نشان میدهد.......صدایی پخش میشود که احساس خاصی به آدم میدهد.....اندکی می ایستم و بلاخره جرات پیدا میکنم و از آن مرد یک برگه می گیرم........اندکی جلوتر پرچمی سبز دیده میشود :
انسانم آرزوست !
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 1:12 PM توسط شهریار نائینی
|
آمده ای بیرون که مثلا از مردم فاصله نگیری و در میان آنها باشی.....
نگاهش که میکنی میبینی سر و وضعش به این کارها نمیخورد، با همان لباس های اسپرت و با موهای "فشن"،مثل همیشه!ناگفته نماند که شکر خدا به مناسبت محرم یک"چفیه"به آن اضافه شده است!در دست هایش زنجیر دارد و با تمام که نه ولی با نیمی از قوایش "زنجیر زنی" میکند!با خود فکر میکنی که اکنون در ذهنش چه میگذرد؟بعد از مدتی به این نتیجه میرسی که در ذهنش چیزی نمیگذرد،احتمالا!بی خیال طرف میشوی و به باقی ماجرا توجه میکنی:
"انا مظلوم حسین…."این صداییست که از چند بلندگو که روی یک وانت قرار دارند می آید،وانت در انتهای صف قرار دارد و پشت بقیه،آرام…آرام حرکت میکند. نظرت به عده ای دیگر جلب میشود:بانوانی که معلوم نیست مدل موهایشان را از کجا آورده اند،اما وقتی نگاه میکنی میبینی تحت تاثیر قرار گرفته اند و گهگاه چکه ای اشک از گوشه ی چشمانشان میچکد!در این میان یک زوج جوان(!) از کنارت رد میشوند،نگاهی گذرا به "عزاداری"می اندازند و به پیاده روی و صحبت ادامه میدهند. اندکی آنطرف تر پسرکی ایستاده،طبل در دست دارد و سعی میکند در طبل زدن و راه رفتن با "بزرگ ترها"هماهنگ باشد!
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 0:16 AM توسط شهریار نائینی
|