تبليغاتX
روزانه ها

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

روزانه ها

روزهای زندگی من




+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14 ساعت 8:53 AM توسط شهریار نائینی |

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

                                                                                   "دکتر زهرا رهنورد"



+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21 ساعت 10:18 PM توسط شهریار نائینی |

"ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی"این را سر در این جا نوشته اند.....از کنار مردی که برگه های تبلیغاتی را پخش میکند میگذرم،محل نمیگذارد.......اندکی جلوتر می ایستم.....ویدئو پروژکتور روشن است،خاتمی و میرحسین را باهم نشان میدهد.......صدایی پخش میشود که احساس خاصی به آدم میدهد.....اندکی می ایستم و بلاخره جرات پیدا میکنم و از آن مرد یک برگه می گیرم........اندکی جلوتر پرچمی سبز دیده میشود :

انسانم آرزوست !



+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04 ساعت 1:12 PM توسط شهریار نائینی |



+ نوشته شده در شنبه 1388/02/26 ساعت 1:28 PM توسط شهریار نائینی |

بعد از 18 ماه انتظار بلاخره آمده...با تعاریف پدربزرگم دیگر باید "مرد" شده باشد.

امتحانات تموم شد،نمره ها چندان بد نبود.

یک هفته ای رفت و تا ساعتی دیگر باز میگردد،تنهایی هم عالمی داشت.

شهریار ؟ او نیز همچنان زنده است.

راستی،مجنون هم به لیلی رسید.



+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08 ساعت 10:13 AM توسط شهریار نائینی |

آمده ای بیرون که مثلا از مردم فاصله نگیری و در میان آنها باشی.....

نگاهش که میکنی میبینی سر و وضعش به این کارها نمیخورد، با همان لباس های اسپرت و با موهای "فشن"،مثل همیشه!ناگفته نماند که شکر خدا به مناسبت محرم یک"چفیه"به آن اضافه شده است!در دست هایش زنجیر دارد و با تمام که نه ولی با نیمی از قوایش "زنجیر زنی" میکند!با خود فکر میکنی که اکنون در ذهنش چه میگذرد؟بعد از مدتی به این نتیجه میرسی که در ذهنش چیزی نمیگذرد،احتمالا!بی خیال طرف میشوی و به باقی ماجرا توجه میکنی:

"انا مظلوم حسین…."این صداییست که از چند بلندگو که روی یک وانت قرار دارند می آید،وانت در انتهای صف قرار دارد و پشت بقیه،آرام…آرام حرکت میکند.
نظرت به عده ای دیگر جلب میشود:بانوانی که معلوم نیست مدل موهایشان را از کجا آورده اند،اما وقتی نگاه میکنی میبینی تحت تاثیر قرار گرفته اند و گهگاه چکه ای اشک از گوشه ی چشمانشان میچکد!در این میان
یک زوج جوان(!) از کنارت رد میشوند،نگاهی گذرا به "عزاداری"می اندازند و به پیاده روی و صحبت ادامه میدهند.
اندکی آنطرف تر پسرکی ایستاده،طبل در دست دارد و سعی میکند در طبل زدن و راه رفتن با "بزرگ ترها"هماهنگ باشد!



+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16 ساعت 0:16 AM توسط شهریار نائینی |

منوی اصلی

درباره ی ما


آرشیو

پیوند های وبلاگ

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی Daghoon.Com محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم